تبليغاتX
گوشه تنهایی من
کودکم کاش میشد یه دکمه reset بود که با زدنش خاطرات رو پاک کرد. کاش میشد خاطره ها رو تو آتیش سوزوند و خاکسترشون رو به باد سپرد. ولی افسوس که نمیشه ............................
+ نوشته شده توسط نازلی در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 19:33 |
بام سرم خورد به دیوار. این دفعه خیلی حواسم جمع بود. ولی نمی دونم  دیواره از کجا سبز شد. سرم درد اومد ولی عیب نداره بزرگ میشم.
+ نوشته شده توسط نازلی در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 14:57 |
این ترم یه درس یک واحدی دارم که بیشتر از ۱۷ واحد دیگه برام استرس زا شده. تنها درسیه که باعث شده از دختر بودن خودم خجالت بکشم. اون قدر سر تراشکاری و برش کاری و اینا سوتی دادیم که ...

واقعا استرسیم میکنه. همه بهمون میخندن و میگن دخترا تو کارگاه کم میارن. کاش این پسرا قد نوک سوزن فهم داشتن.

+ نوشته شده توسط نازلی در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 10:27 |
تا چشم به هم زدیم شد آخر اردیبهشت. بازم یه بهار دیگه در غوغای برنامه های ترم بهار سپری شد و من نفهمیدم کی اومد و کی رفت. هیچ چیز برای گفتن ندارم. چون سرم این قدر شلوغه که فر صت کتاب خوندن ندارم. ولی کسایی که مشتاقن بدونن که در اینده نزدیک اینجا میتونن اطلاعات خوبی راجع به ماکو پیدا کنن. 

من شروع کردم به خوندن کتاب جنایت و مکافات. کسایی که دوست دارن خوشحال میشم راجع بهش بحث کنیم. یا حق 

+ نوشته شده توسط نازلی در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت 8:28 |
خیلی وقته که به گوشه تنهاییم نیومدم و اینجا رو آب پاشی نکردم. بعد از تولددوباره ام خیلی چیزا عوض شد. خیلی چیزا تغییر کرد و باعث شد منم عوض بشم. اصلا فرصت تنهایی رو پیدا نکنم. یه جورایی اون قدر توی شلوغی زندگی بیفتم که فرصت فکر کردن به خیلی چیزا رو پیدا نکنم. تو زندگی دانشگاهی دارم میشم اونی که دلم میخواست. یه دانشجوی مهندسی واقعی. یه قدم هایی برداشتم. از اون حالت خمود و سستی درامدم.

تو زندگی شخصی هم دارم میشم اونی که میخوام. احساس میکنم یه جورایی داره همه چی بهتر میشه. انگار ۲.۵ سال قبل مثل یه خواب ترسناک بود که ازش بیدار شدم. دیگه نمیخوام بخوابم. حتی الان دیدن آدم هایی که یه زمانی مثل کابوس ازشون فرار میکردم هم آزارم نمیده.

میگن وقتی شادی آهسته بخند تا غم نیاد و خبردار نشه. ولی من میخوام اون قدر بلند بخندم تا همه دنیا بفهمن که دوباره به دنیا اومدم.

خدایا به خاطر همه چیزایی که بهم دادی متشکرم

+ نوشته شده توسط نازلی در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 21:48 |
تا کمتر از ۱۸ ساعت دیگه سال ۱۳۸۶ تموم میشه و سال ۱۳۸۷ از راه میرسه. یه نوروز جدید و یه شروع جدید. یه استارت دوباره. یه فرصت برا اینکه یه تکونی به خودمون بدیم. یه درجه بهتر بشیم. یه درجه آدم تر بشیم.دیشب نشستم و یه نگاهی به سال قبل انداختم.چی کارا کردم چی کارا نکردم. کجا راست رفتم کجا کج. چیکارا باید میکردم و نکردم.چی نباید میکردم و کردم. خلاصه به حساب کتابام رسیدم

برای من سال خوبی نبود. سال سختی داشتم همراه با یه سری اتفاقات بد. امیدوارم امسال بهتر بشه. برای تمام کسایی که این وبلاگ رو میخونن:

ستاره بختتان بالا سپیده صبحتان تابناک ساله عمرتان بلند ساز زندگیتان کوک سرزمین دلتان سبز

نوروز مبارک

+ نوشته شده توسط نازلی در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 18:30 |
۲۶ بهمن ۱۳۸۶ روز تولد دوباره من بود. روزی که انگار یه تلنگر بهم وارد شد. روزی که از خواب بیدار شدم. روزی که تصمیم گرفتم اون قدر استوار بر پا بایستم که هیشکی نتونه با انداختن چوب های زیر بغلم به زمینم بزنه. انقدر استوار بایستم که تند ترین باد ها هم نتونه درهم بشکنتم.روزی که تصمیم گرفتم به خودم همه چیز رو ثابت کنم. همه اینا رو مدیون مرشد و مرادم هستم. میخوام روزی بشه که با سر افراشته جلوش بایستم و بهش بگم: مریدت بالاخره از کوه ها بالارفت تا به قله رسید و این رو مدیون تو ست. برام دعا کنین.

تولدم مبارک

+ نوشته شده توسط نازلی در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 14:3 |
لابد کسی که این وبلاگ رو میخونه میگه عجب آدم دپرس و افسرده و ناشادیه. از موقعی که اومدم دانشگاه اوضاع خیلی متفاوت شد از اونی که انتظار داشتم. تمام این مدت رو زجر کشیدم و ترم ۵ هم دیگه آخرش بود. کم کم دارم به این باور میرسم که تحصیلات عالیه به قدر نوک سوزنی نمی ارزه و اونایی که به خودشون اسم استاد و آدم حسابی رو دادن یه مشت بادکنک بیشتر نیستن. یه مشت پر مدعای بیخود .یه مشت...

دل پر دردی دارم و فریادرسی نیست .دارم خفه میشم و هوایی نیست 

حکم مریضی رو دارم که بعد از یه دوره بیماری سخت هر دفعه میاد با کمک چوب های زیر بغل رو پاهاش وایسته یکی با  لگد میزنه و اون چوب ها رو پرت میکنه . نمی دونم چند بار دیگه میتونم سر پا وایستم.

+ نوشته شده توسط نازلی در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 7:32 |
خداجونم همیشه فکر میکردم وقتی یه معتاد معتاد میشه چه جوری نمی تونه دوباره ترک کنه؟ آیا نگاه به گذشته بهش عزم نمیده که ترک کنه؟ مگه میشه نتونه؟ ولی حالا دیدم میشه نتونه. چه طور که من نتونستم. چه طور که حالا میشینم یه گوشه و زل میزنم به دیوار ها.فکر میکنم به گذشته های دور . به قدیم قدیم ها که زرنگ بودم باهوش بودم. حالا شدم عین اون معتاد گوشه خیابون. خودم رو سپردم دست باد. کارم شده مرور خاطرات.جدی خدا چرا من این جوری شدم؟ چرا این قدر تنها شدم؟ چرا این قدر ضعیف شدم؟ چرا من این جوری شدم؟
+ نوشته شده توسط نازلی در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 17:37 |
چند روزیه آسمون تهران داره گریه میکنه و انگار میخواد تمام سیاهی ها رو پاک کنه و غبار غم رو از سر و روی شهر ببره. خوبه که غبار خاطره ها رو از دل من هم پاک کرد. تمام پست های برای کودکم رو پاک کردم. چون بالاخره به این نتیجه رسیدم و این واقعیت رو قبول کردم شایستگی اش رو نداشت که احساسم رو به پاش بریزم بلکه یه اسباب بازی بیشتر براش نبودم که به راحتی باهام بازی میکرد. دیروز خیلی حالم بد بود. به خدا گفتم چرا من؟ ولی الان فکر میکنم حتما خیلی دوستم داشته که این اتفاق برام افتاد. حتما میخواست که بعدا زخم کاری تری نخورم. به قول دوستم شاید این یه امتحانه . اگه امتحانه امیدوارم رد نشم. بیشتر از دست خودم عصبانی ام که چرا به این راحتی بازیچه شدم و گذاشتم ملت به ریشم بخندن. در هر حال تموم شد. امیدوارم حلال حالا ها تجربه مشابهی نداشته باشم و کس دیگه ای که احساسم رو بهش میدم لیاقت اش رو داشته باشه.
امروز صبح بارون بارید و من این رو به فال نیک گرفتم. کاش بازم بباره. بباره و بباره و بباره. بباره و دل من رو آب پاشی کنه.
 
+ نوشته شده توسط نازلی در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 14:26 |