واقعا استرسیم میکنه. همه بهمون میخندن و میگن دخترا تو کارگاه کم میارن. کاش این پسرا قد نوک سوزن فهم داشتن.
من شروع کردم به خوندن کتاب جنایت و مکافات. کسایی که دوست دارن خوشحال میشم راجع بهش بحث کنیم. یا حق
تو زندگی شخصی هم دارم میشم اونی که میخوام. احساس میکنم یه جورایی داره همه چی بهتر میشه. انگار ۲.۵ سال قبل مثل یه خواب ترسناک بود که ازش بیدار شدم. دیگه نمیخوام بخوابم. حتی الان دیدن آدم هایی که یه زمانی مثل کابوس ازشون فرار میکردم هم آزارم نمیده.
میگن وقتی شادی آهسته بخند تا غم نیاد و خبردار نشه. ولی من میخوام اون قدر بلند بخندم تا همه دنیا بفهمن که دوباره به دنیا اومدم.
خدایا به خاطر همه چیزایی که بهم دادی متشکرم
برای من سال خوبی نبود. سال سختی داشتم همراه با یه سری اتفاقات بد. امیدوارم امسال بهتر بشه. برای تمام کسایی که این وبلاگ رو میخونن:
ستاره بختتان بالا سپیده صبحتان تابناک ساله عمرتان بلند ساز زندگیتان کوک سرزمین دلتان سبز
نوروز مبارک
تولدم مبارک
دل پر دردی دارم و فریادرسی نیست .دارم خفه میشم و هوایی نیست
حکم مریضی رو دارم که بعد از یه دوره بیماری سخت هر دفعه میاد با کمک چوب های زیر بغل رو پاهاش وایسته یکی با لگد میزنه و اون چوب ها رو پرت میکنه . نمی دونم چند بار دیگه میتونم سر پا وایستم.
امروز صبح بارون بارید و من این رو به فال نیک گرفتم. کاش بازم بباره. بباره و بباره و بباره. بباره و دل من رو آب پاشی کنه.
